پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 

 

 

 

خدایم را دوست دارم و با وفاتر از او سراغ ندارم؛به رسم همین وفاداری است که کسانی را که دوست دارم به او میسپارم.

[ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 ] [ 10:09 PM ] [ زینب ]

دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی

در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر

 تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛

اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید

 و سوم - که از همه تهوع آور بود-

اینکه در آن سن و سال، زن داشت.

 

!... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم،

آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه

زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم

و تازه فهمیدم که :

 

خیلی اوقات آدم از آن دسته چیزهای بد

دیگران ابراز انزجار می کند که

 در خودش وجود دارد

[ دوشنبه 28 فروردین 1391 ] [ 08:35 AM ] [ زینب ]

دوستت دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا،

  دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را…

  این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

  باید آدمش پیدا شود!

 باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا، از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

 سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!

 فرصت نداری صندوقت را خالی کنی.! صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش…

 شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

 توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی

 

 توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد

 در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خنده‌ات انداخت و اگر منظره‌های قشنگ را نشانت داد

 برای یکی یک دوستت دارم خرج می‌کنی برا ی یکی یک دلم برایت تنگ می‌شود خرج می‌کنی! یک چقدر زیبایی یک با من می‌مانی؟

 بعد می‌بینی آدم‌ها فاصله می‌گیرند متهمت می‌کنند به هیزی… به مخ‌زدن به اعتماد آدم‌ها!

 سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری…

 اما بگذار به سن تو برسند!

 بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

 غریب است دوست داشتن.

 و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن...

 وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...

 و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛

 به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.

 تقصیر از ما نیست؛

 تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند

[ دوشنبه 28 فروردین 1391 ] [ 08:30 AM ] [ زینب ]

یا رب مددى که بى پناهیم همه
اى بحر کرم غرق گناهیم همه
اى باعث روسفیدى روسیه ان
بر ما نظرى که روسیاهیم همه  

 

یا رب ز کرم حال دعا بخش مرا
از حال دعا جرم و خطا بخش مرا
تا امشب اگر مرا نیامرزیدى
امشب به على مرتضى بخش مرا  

  

 یا رب مکن اندر صف محشر خجلم
من کرده گناه و پیش خود منفعلم
اندر دو جهان ببخش و رحمى بنما
چون غیر تو امّید نباشد به دلم

 

 


[ سه شنبه 23 اسفند 1390 ] [ 10:42 AM ] [ زینب ]

 

 

کودک با ناراحتی گفت: «وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»

اما خدا برای این سئوال هم پاسخی داشت: «فرشته‌ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعاکنی.»

کودک سرش رابرگرداند وپرسید: «شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ »

- «فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.»

کودک با نگرانی ادامه داد: «اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.»

خدواند لبخند زد و گفت:‌ «فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سئوال دیگر از خداوند پرسید: «خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید.»

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

«نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی او را مادر صدا کن .»

[ یکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 3:47 PM ] [ زینب ]

"7%"


یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد.!افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظرقحطی زده می آمدند.. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند..مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: تو جهنم را دیدی!آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: نمی فهمم! خداوند جواب داد: ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد.ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را با تیتر "7%" ارسال کنیدمن جزء آن 7% بودم! و به یاد داشته باشید، من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را  با شما تقسیم کنم!


[ جمعه 19 اسفند 1390 ] [ 11:45 AM ] [ زینب ]

[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 10:56 AM ] [ زینب ]

 - سکوت

گرچه سکوت بالاترین فریاد است ولی... 

ولی گوشم دگر طاقت فریادهای تو را ندارد!! 

کمی با من حرف بزن... 

 

 - ...... 

دلم پر است

پر.... پر.... پر.... 

که گاهی اضافه اش از چشمانم جاری میشود

[ دوشنبه 15 اسفند 1390 ] [ 10:54 AM ] [ زینب ]

 
سر کوه بُلند آمد سحر باد.
ز توفانی که می‌آمد خبر داد.
درخت و سبزه لرزیدند و لاله
به‌خاک افتاد و مرغ از چهچه افتاد.

*


سر کوه بُلند ابرست و باران.
زمین غرق گُل و سبزه‌ی بهاران.
گُل و سبزه‌ی بهاران خاک و خشت‌ست
برای آن‌که دور افتد ز یاران.
*

سر کوه بُلند آهوی خسته
شکسته دست‌ و پا، غمگین نشسته.
شکستِ دست و پا دردست، اما
نه چون درد دلش کز غم شکسته.
*

سر کوه بُلند افتان و خیران.
چکان خونش از دهانِ زخم و ریزان.
نمی‌گوید پلنگ پیر مغرور
که پیروز آید از ره، یا گریزان.
*

سر کوه بُلند آمد عقابی.
نه هیچش ناله‌ای، نه پیچ و تابی.
نشست و سر به‌سنگی هِشت و جان داد؛
غروبی بود و غمگین آفتابی.
*

سر کوه بُلند از ابر و مهتاب،
گیاه و گُل گهی بیدار و گه خواب.
اگر خوابند اگر بیدار، گویند
که هستی سایۀ ابرست، دریاب!
*

سر کوه بُلند آمد حبیبم
بهاران بود و دنیا سبز و خُرم
در آن لحظه که بوسیدم لبش را
نسیم و لاله رقصیدند با هم.

 

[ چهارشنبه 3 اسفند 1390 ] [ 6:28 PM ] [ زینب ]

 

دلم گرفته اسمون نمیتونم گریه کنم 

شکنجه میشم از خودم نمیتونم شکوه کنم  

انگاری کوه غصه ها رو سینه من اومده  

آخ... داره باورم میشه خوشی به ما نیومده...

[ پنجشنبه 29 دی 1390 ] [ 00:05 AM ] [ زینب ]

 

 

دلم برای کودکیم تنگ شده....
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود...
دلم می خواست "ممُل" را پیدا کنم
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده ...
خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...
دلم برای کودکیم تنگ شده ... شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شدو او رفت...

[ چهارشنبه 28 دی 1390 ] [ 11:59 PM ] [ زینب ]

[ سه شنبه 27 دی 1390 ] [ 11:15 PM ] [ زینب ]

چهل روز گذشت. نه اشک‎ها در چشم دوام آوردند، نه حرف‎ها بر زبان! روایت درد، آسان نیست. خاکهای بیابان می‎دانند که سیلی آفتاب یعنی چه؟تشنگی را باید از ریگ‎های ساحل پرسید تا بگویند آب به چه می‎ارزد؟ 

  

 

عبد توام اگر ز کرم باورم کنی
پا بر سرم بنه که ز عالم سرم کنی
یا همچو شمع سوخته کن، قطره قطره آب
یا شعله ای ببخش که خاکسترم کنی
عمری به زخم های تنت گریه کرده ام
تا وقت مرگ، خنده به چشم ترم کنی

[ جمعه 23 دی 1390 ] [ 10:39 AM ] [ زینب ]

  

 

 

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمی یاد؟             


لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمی یاد؟


روی ماهش کجا پنهون شده اون رفته کجا؟


چرا از اون ور ابرا دیگه بیرون نمی یاد؟


نیتت رو واسه فال قهوه کردم عکس چشمهای قشنگت توی فنجون نمی یاد


منو کشتی تو با اون خنجر دوریت عجیبه


چرا از این دل دیوونه یه کم خون نمی یاد؟


مگه تو بی خبری دلمو پریشون می کنم


دل تو حتی واسه این دل مجنون نمی یاد                                                                                  

[ پنجشنبه 22 دی 1390 ] [ 10:44 AM ] [ زینب ]

[ پنجشنبه 22 دی 1390 ] [ 10:33 AM ] [ زینب ]

[ چهارشنبه 14 دی 1390 ] [ 01:18 AM ] [ زینب ]
   
 

به بلندای نگاهت آقا

و به امید وصالت آقا

 

من و شب، کوچه، ورودی بقیع

نرده های آهنی، خیلی رفیع 

 

کاسه خالی مشتاق نگاه

آری،آری، همان!

آب و ماه و اشک و آه

 

من و یاد تشنه ها

و نگاهی به خیمه ها

 

و شبم تاریک است

و دلم دلگیر است

 

تو که هر روز مرا می دانی

همه را می خوانی

 

خانه ام آماده

سایه ات بر سر من همسایه.

    

[ شنبه 10 دی 1390 ] [ 11:13 PM ] [ زینب ]

 

  

ای آشنای غریب ، جمعه ظهور کن

  یک مرتبه از کوچه ما هم عبور کن

  حک شد به روی بال قنوت نمازمان

  این خواهش قدیمی : « آقا ظهور کن »

  یک شب بیا به خلوت من و دلم

 محض رضای خدا مرا صید تور کن...

[ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 09:57 AM ] [ زینب ]

به قربان دعای ندبه و آدینه ات آقا!

تمام صورتم را اشک ها پر کرده اکنون دوریت آقا!

ملالی نیست، دیده ام کور و تحمل می کنم آقا!

کسی که آب می خواهد بیابانت خرد آقا!

و پله پله دویدم، چیزی شبیه دود و توهم

به نردبان نرسیدم، به لحظه های نگاهت آقا! 

به ترک های کف دست بیابان سوگند

عوض شده است نگاهم، من به فدایت آقا.

                                             

[ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 09:51 AM ] [ زینب ]

[ پنجشنبه 8 دی 1390 ] [ 09:49 AM ] [ زینب ]

چارلی چاپلین به دخترش گفت:

 

" دخترم جرالدین، تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده! هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد گریان مکن قلبت را خالی نگه دار اگر هم روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی سعی کن که فقط یک نفر باشد به او بگو که تو را بیش تر از خودم و کمتر از خدا دوست دارم زیرا که به خدا اعتقاد  و به تو نیاز دارم."

[ یکشنبه 4 دی 1390 ] [ 6:14 PM ] [ زینب ]

دستها !

 

 

یک توپ بسکتبال تو دست من تقریباً 19 دلار می ارزه .

یک توپ بسکتبال تو دست مایکل جوردن تقریباً 33 میلیون دلار می ارزه.

بستگی داره تو دست کی باشه .

 یک توپ بیس بال تو دست من شاید 6 دلار بی ارزه .

یک توپ بیس بال تو دست راجر کلمن 4.75 میلیون دلار می ارزه.

بستگی داره تو دست کی باشه .

یک راکت تنیس تو دست من بدون استفاده است .

یک راکت تنیس تو دست آندره آقاسی میلیونها می ارزه ...

بستگی داره تو دست کی باشه .

یک عصا تو دست من می تونه یه سگ هار رو دور کنه .

یک عصا تو دست موسی دریای بزرگ رو می شکافه .

بستگی داره تو دست کی باشه .

دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دست من دوتا ساندویچ ماهی میشه .

دوتا ماهی و پنج تیکه نون تو دستای عیسی هزاران نفر رو سیر میکنه .

بستگی داره تو دست کی باشه .

همونطور که می بینی، بستگی داره تو دست کی باشه .

 

پس دلواپسی ها، نگرانی ها، ترس ها، امیدها، رویاها، خانواده ها و نزدیکانت رو به دستان خدا بسپار چون ...

 

                             بستگی داره تو دست کی باشه .

 

[ شنبه 3 دی 1390 ] [ 3:54 PM ] [ زینب ]

فاصله                                    

 
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا
مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد
می‌کشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و
خونسردیمان را از دست می‌دهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با
وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى
ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر
عصبانى
هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این که فاصله را
جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد،
این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
آنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى
می‌افتد؟ آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا
می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه
می‌کنند.
این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده است.
[ شنبه 3 دی 1390 ] [ 3:51 PM ] [ زینب ]

در قنوتم ز خدا«عقل» طلب می‌کردم

 

دیدن روی تو در خویش ز من خواب گرفت

آه از آیینه که تصویر تو را قاب گرفت


در قنوتم ز خدا«عقل» طلب می‌کردم

«عشق» اما خبر از گوشه محراب گرفت


نتوانست فراموش کند مستی را

هر که از دست تو یک قطره می ناب گرفت


کی به انداختن سنگ پیاپی در آب

ماه را می‌شود از حافظه آب گرفت؟!ا

[ شنبه 3 دی 1390 ] [ 3:47 PM ] [ زینب ]

دیگر دل نخواهم بست دوست نخواهم داشت دیگر احساس را از هیچ کس نخواهم خواست گر چه محتاج احساسم .گرچه محتاج تسکینم سهم من از عشق آن کس که امید محبت داشتم سراسر اشک و دلتنگیست دیگر چه انتظار عشق ورزیدن از آن کس که ژرف نگاهم را نمی فهمد تنهایم گذاشت آن گه که نیازمند احساس بودم دستانم نفشرد آن گاه که نیازمند احساس بودم به انزوا میروم به آن ژرف ترین ژرفا آنجا با خاطراتش زنده خواهم ماند غیابش را حس نخواهم کرد لا اقل آنجا آرزوهایم را در آغوش دیگری نمی بینم ............

[ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 3:03 PM ] [ زینب ]

الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی، همدردی کنم. بیش از آنکه مرا بفهمند، دیگران را درک کنم. پیش از آنکه دوستم بدارند، دوست بدارم. زیرا در عطا کـردن است که می ستانیـم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم، و در مردن است که حیات ابدی می یابیم...

[ پنجشنبه 1 دی 1390 ] [ 2:54 PM ] [ زینب ]

[ چهارشنبه 9 آذر 1390 ] [ 3:53 PM ] [ زینب ]

[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 9:10 PM ] [ زینب ]

[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 9:09 PM ] [ زینب ]

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی ؟!

تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

سهراب سپهری

[ دوشنبه 16 آبان 1390 ] [ 9:01 PM ] [ زینب ]

مشق های خط خطی

معلم عصبی دفتر رو روی میز کوبید و داد زد: سارا ...
دخترک خودش رو جمع و جور کرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟
معلم که از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد:
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت کنم!
دخترک چونه ی لرزونش رو جمع کرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:

خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن...
اونوقت می شه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای داداشم رو پاک نکنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...

معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ...
و کاسه اشک چشمش روی گونه خالی شد . .

[ چهارشنبه 20 مهر 1390 ] [ 4:16 PM ] [ زینب ]

 خزان

گوش کن...
گوش کن زوال زنجره را
ضجه می زند انگار
سکوت ناگزیرِ باغ را
حادثه ای در راه است
قدم بردار
خش خش خاطره را می شنوی؟
سوگوار است درخت...

[ چهارشنبه 20 مهر 1390 ] [ 4:07 PM ] [ زینب ]

چون پرستویی مهاجر بر زمستان آمدی

  • چون پرستویی مهاجر بر زمستان آمدی
    از زمستان خسته بودم چون بهاران آمدی
    عطر گیسویت مرا بیگانه از خویشم نمود
    برخزانم چون نسیمی از گلستان آمدی
    تیربختی درشبی تار بودم بی چراغ
    خوش درخشیدی و بر من ماه تابان آمدی
    چون نفسهایم به آخر می رسید ازبی کسی
    برکویری تشنه لب ، چون آب باران آمدی
    من که عمرم را به یادت پیر کردم در شباب
    خوش صفا آورده ای ، جانا تو سامان آمدی
    عشق هر پروانه گر آتش به جان افکندن است
    بر وصالم عشق من ،چون شمع سوزان آمدی
    و...
  • [ چهارشنبه 20 مهر 1390 ] [ 3:50 PM ] [ زینب ]

    دیروز شیطان را دیدم. در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند
    توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و … هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد.
    بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.
    شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد. حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.
    انگار ذهنم را خواند. موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم.
    نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد. می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم.
    آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه.
    به جای هر چیزی فریب می‌خورند. از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.
    ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود. دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.
    با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.
    توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب. دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود!
    فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم.
    عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم. به میدان رسیدم، شیطان اما نبود. آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم.
    بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را. و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود

    [ چهارشنبه 20 مهر 1390 ] [ 3:38 PM ] [ زینب ]
    .: Weblog Themes By Mah Music :.

    درباره وبلاگ
    آمار سایت
    تعداد بازدید ها: 1500